تبلیغات
دلنوشته های من
دلنوشته های من

گفته ی نویسنده....

شنبه 27 خرداد 1391

az hamey shoma ke  veb in haghir ra entekhab kardeiin mochakeram
montazere nazarat shoma hastam
va khosh hal misham adrese vebetun ro baram benevisid
sorme
 


سرنوشت

یکشنبه 27 بهمن 1392

جان می‌دهم به گوشه زندان سرنوشت

سر را به تازیانه او خم نمی‌کنم!

افسوس بر دو روزه هستی نمی‌خورم

زاری بر این سراچه ماتم نمی‌کنم.

با تازیانه‌های گران‌بار جانگداز

پندارد آن‌که روحِ مرا رام کرده است!

جان سختی‌ام نگر، که فریبم نداده است

این بندگی، که زندگی‌اش نام کرده است!

بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.

گر من به تنگنای ملال‌آور حیات

آسوده یک نفس زده باشم حرام من!

تا دل به زندگی نسپارم، به صد فریب

می‌پوشم از کرشمه هستی نگاه را.

هر صبح و شب چهره نهان می‌کنم به اشک

تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !

ای سرنوشت، از تو کجا می‌توان گریخت؟

من راهِ آشیان خود از یاد برده‌ام.

یکدم مرا به گوشه راحت رها مکن

با من تلاش کن که بدانم نمرده‌ام!

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !

زخمی دگر بزن که نیافتاده‌ام هنوز.

شادم از این شکنجه خدا را، مکن دریغ

روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!

ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست

بر من ببخش زندگی جاودانه را !

منشین که دست مرگ زبندم رها کند.

محکم بزن به شانه من تازیانه را

فریدون مشیری


قهوه ای به طعم عادت

پنجشنبه 26 دی 1392

دوباره
نور کم ، ملودی آروم پیانو و یک قهوه ی تلخ
هزاران حرف نگفته ته حنجره
نگاهایی که دزدیده میشن تا این فیلم صامت مفهومی نداشته باشه
موسیقی به پا شده از ضربات انگشتانت به میز
نگاه های زیر چشمی ات به ساعت
حق داری
 نیم ساعت همیشگی مثل زندگی در طابوت تنگ رد میشه
عقربه روی 6 که میشینه،
هر دو فرار میکنیم،من سوی خودم
وتو سوی خودت
چند قدم انطرف تر پسر بچه ای در انتظار من وایستاده
دوباره
فالی از او میخرم
و دوباره حافظ میگه خیره
دوباره دروغ میگه
تا خونه پیاده میرم
کل شب را با یادت گریه میکنم
بی هوا میخوام
صبح با صدای مزخرف ساعت از خواب میپرم
دوش میگیرم
به صورتم رنگ میپاشم
عطر محبوبت را میزنم
و تا لحظه ی قرار در درونم فریاد میزنم:امروز هم بیا،امروز هم بیا!
وبرای دیدنت لحظه شماری میکنم.


مرغ

جمعه 24 آبان 1392

اینجا بال و پر یک مرغ شکسته
اینجا هوا طوفانیه
کل شهر پر از گرد و خاک شده
پس
کشتی نوح کجاست؟؟
ای نوح بیا
اینجا مرغکی منتظره
هنوز اشکهای این مرغک همه رو زیر سیل نبرده،
بیا
مرغ بیچاره،
باز هم گریه کن
انقدر که اشکات اقیانوس شه
گریه کن
گریه کن،نوح در راه است...


شعری از فروغ فرخزاد

دوشنبه 17 تیر 1392

امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سكوت سپید كاغذها

پنجه هایم جرقه می كارد

 

شعر دیوانه تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیكرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

 

آری, آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

كه همین دوست داشتن زیباست

 

از سیاهی چرا حذر كردن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجای می ماند

عطر سكر آور گل یاس است

 

آه, بگذار گم شوم در تو

كس نیابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

 

آه, بگذار زین دریچه باز

خفته در پرنیان رؤیاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

 

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم, تو, پای تا سر تو

زندگی گر هزارباره بود

بار دیگر تو, بار دیگر تو

 

آنچه در من نهفته دریائیست

كی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفانی

كاش یارای گفتنم باشد

 

بسكه لبریزم از تو, می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بكوبم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج دریاها

 

بسكه لبریزم از تو, می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبك سایه تو آویزم

 

آری, آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

كه همین دوست داشتن زیباست....


خوشبختی

شنبه 11 خرداد 1392

ماکه ازهرچیز ترسیدیم سرمان آمد

بیاتمرین کنیم کمی از"خوشبختی"بترسیم!

حسیـــن پنــــاهــی


نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد...

شنبه 11 خرداد 1392

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد             بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش          عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

 باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم                 آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

 رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او            اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد

 در خیال این همه لعبت به هوس می‌بازم         بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد

علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد        ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد

 بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر         سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد

 جام مینایی می سد ره تنگ دلیست               منه از دست که سیل غمت از جا ببرد

 راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است         هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد

 حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار              خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد

                                                                                حافظ


سخته

چهارشنبه 1 خرداد 1392

چه قدر سخته وقتی همه باشن و
هیچ کس نباشه!
چه قدر از تنهایی میترسم.
سخته خیلی!
دلم میخوام برم تو کوچه جیغ بکشم یکی من و درک کنه!


آدم ها

شنبه 14 اردیبهشت 1392

آدم های بزرگ درباره ایده ها سخن می گویند،
آدم های متوسط  درباره چیزها سخن می گویند،
آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند.

آدم های بزرگ درد دیگران را دارند،
آدم های متوسط درد خودشان را دارند،
آدم های کوچک بی دردند.

آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند،
آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند،
آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند.

آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند،
آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند،
آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند.

آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند،
آدم های متوسط پرسش هایی را می پرسند که پاسخ دارد،
آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند.

آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند،
آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند،
آدم های کوچک مسئله ندارند.

آدم های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند،
آدم های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند،
آدم های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند.


باران

پنجشنبه 22 فروردین 1392

داره بارون می‌آد
نم  نم
قطره‌‌ها دارن سقوط می‌کنن...
دلم
می‌خواد یه  نقاشی آبرنگ باشم
بگذارنم زیر بارون
خیس
شم
حل شم تو قطره‌ها
پاک شم پاک
گم
بشم
نیست بشم...
کاش حداقل مثل دوستم بتونم
زیر  بارون راه برم
و قطره‌های اشکام زیر بارون گم شن...

 

"h_nim82"


فردا تو هم تنهایی

دوشنبه 12 فروردین 1392

آنکه امروز عاشق توست...دیروز عاشق من بود...

آنقدر دستهایش را محکم نگیر

چه محکم...چه آرام

فردا تو هم تنهایی


خدا هنوز آن بالا با توست

دوشنبه 12 فروردین 1392

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند

عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند

دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند

و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست


اسکار

پنجشنبه 17 اسفند 1391

زندگی فیلم است

کارگردان آن خدا

تصویر برداران فرشتگان

بازیگران آن ما هستیم

پس سعی کنیم در

جشنواره آخرت اسکار بگیریم.


بادکنک

پنجشنبه 17 اسفند 1391

زندگی مانند بادکنکی است در دست کودک
که از ترس ترکیدنش ،

لذت بازی کردنش را از دست می دهد.


لبخند بزن...

پنجشنبه 17 اسفند 1391

  لبخند بزن!


بدون انتظار پاسخی از دنیا ،


بدان روزی دنیا انقدر شرمنده می شود


که به جای پاسخ لبخند ،


با تمام سازهایت می رقصد ...


چارلی چاپلین


Exite

سه شنبه 15 اسفند 1391

کاش زندگی هم مثل بازیا بود.
هر وقت،هر جا اشتباه میکردی میشد دکمه ی Exite و زد و دوباره از نو شروع کرد.



فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها